سيد محمد كمره اى

89

روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى )

مىآمد . آقا ميرزا على آقا و على خان برادر شريف خان رسيدند . من و خلخالى سوار كالسكه درب خانه‌شان پياده ، اسباب‌ها را به خانه‌شان برده نشستيم . مجد ، حاج ميرزا عبد الله ، ميرزا على آقا [ و ] بعضى [ ديگر ] هم كم‌كم آمده صحبت راه و اختلافات و دلتنگى از سليمان ميرزا و گرفتارىهاى خودش را نقل كرده ، نزديك ظهر بلند شده ، چون باران مىآمد من هم با حاج ميرزا عبد الله به خانه ايشان رفته ، ناهار و چايى خورده او را براى مفتشى انتخاب و قبول نمود . بعد به حجره آقا ميرزا صدر الدين رفته او را هم گفتم كه شما را براى مفتشى انتخاب نمودم . او هم قبول نمود . بعد به دكان آقا ميرزا ماشاء الله رفتم معلوم شد پسرى به سن چهارده داشته به تب و رعاف متصل فوت كرده ؛ خيلى متألم شدم . خانه آقا ميرزا ماشاء الله رفته بعد از ترحيم و تسليت ، براى تفتيش به او عنوان كردم . او هم قبول . بعد دو به غروب مانده آمدم منزل خلخالى ، قدرى آنجا نشسته ، ديدنش مىآمدند . بىقرارى زن جديد خلخالى نزديك غروب بلند شده آمدم خانه ، ديدم تياترى است ؛ زن عرب بلايى سر بچه‌ها آورده ، گريه مىكند . نمىتواند فارسى حرف بزند مىگويد شوهر مىخواهم . گاهى مىرود كوچه ، توى دالان . بالاخره شام چلو و خورشت اسفناج درست كرده خورده خوابيدم . [ امور روزانه ] يكشنبه چهارم جمادى الثانى . - صبح از خواب بلند شده ، چايى خورده به واسطه تياتر دختر عرب كه ديشب نمىخوابيد و ما خوابيده بوديم ، يك‌مرتبه خيال رفتن به كله‌اش مىافتاد و همچنين بين الطلوعين پيش از اينكه از خواب بلند شوم مثل مكارىهاى عرب كه مىخواهند بار نمايند ، همان قسم رفته بود توى دالان و صدا مىكرد من رفت ، من ناخوش ، من كار ، بالاخره فهماندم كه حكما تو را مىبرم ، چايى بخور ، مىرويم . گفت من چايى نخور . گفتم من چايى مىخورم ، احمد هم چايى بخورد شما را با او مىفرستم . چايى خورده باران هم مىآمد ، احمد را با او روانه نمودم . بعد خودم در خانه بوده كرسى دم‌دستى گذاشته مشغول كتاب و تحرير و تنبلى شده ، ناهار آبگوشت و قدرى چلو و خورشت اسفناج شب را خورده ، هوا هم از بارش افتاد .